سالیانی به پنهان عاهاتی از جنس شوکران . شب وروز
براجاق شان دیگی می جوشید سر ریز از دغل .
تاازبرای بدام انداختن سپیداری از قبیله ی ماهتابیان حیلتی
فراهم آرند .
عاهت بزرگ :
در جلد عمرش چند شته داشت .
که یکی از آنان نر شته ای بود ماده نما . که وحشتناک به
هم آغوشی با درخت عشق می ورزید .
از این رو .
عاهت بزرگ .
سومین شته اش را که ماده ای حریص وپلیدتر بود .
به حضور خواند .
و گفت بایداز هنرحیلت نا میمونش . برای شته ی ماده نما
تدبیری کند .
تا برادر خواهر نما از شهرت هم آغوشی با درخت کامی
شیرین کند
ماده شته گفت .
باید به هیئت پروانه گان درآئیم .
تاباغی خام از راه رسد و به ما آغوش باز کند .
اوشته ی ماده معاب را به هزار خدعه رنگ ولعاب کرد .
تا به جر گه پروانه گان در آمد .
که خانواده اش انگشت به دهان اورا کف زدند .
ایامی نشد . که سپیداری در عبور از کنار چشمه ی خویش
شته ای را دید که با هزاران عشوه پروانه ای .
بال خوش خط وخال در آینه ی آب به آسمان نشان می دهد .
درخت دروازه دل بگشود وشته ی پروانه نما به دالان قلب اش
پرید .
دیری نشد که بساط شبنم ونسیم باغ را آذین کرد .
ودرفصلی که هر سویش را مرغان طنازی می کردند برای
ضیافت پاتوغ کردند .
پروانه ها یی هم به مهمانی رسیدند و هر یک شهدی به کام
نهاده وتبریکی به سپیدارگفتند و کم کم رفتند .
وکسی بجزدرخت بیچاره وعاهات نماند .
ماده شته ی سوم .
برگی آراست وشته خواهر معابش برآن کرد .
وصید را گفت به دنبالش شو که تورا از طا یفه ی بها ران
نصیب است .
وخودش پس دریچه ی سمت باغ رفت و به زوزه نشست .
در هوای تا ریک باغ . در ختان از صدای زوزه ماده شته ی
سوم . آهی از ریشه و تنه وشاخ وبرگ
برکشیدند و دست و پایش به شا خسار پیچیدند .
اشک ستا رها بر باغ نشت .
وچهره اش شکسته و زخمــــــــــــــــــــــــــی
به پا ئیــــــــــــــــــــــــــــــــــــزی نا به هنگام در آمد .
ماده شته ی سوم مست وشاد در شب پیروزی اش فرو رفت
وازذکا وت وهنرش رقصها کرد .
عاهت : عافت . بلا . آنچه چیزی را تباه وفاسد کند