تا بیکرانه ها
بین من وشوق
مردابی شد
ودر چشمانم سوسو زد
هیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــچ
وآن همه خالی
بر من
دمَرشد .
پا های شما
شاید
توان پیمودن این عرصه را چشیده است .
دستانی
شوک کشیدن را شاید
هنگام لمس لذت
مثل کودکی که عروسک از دستش .
تا بیکرانه ها
مرداب پیداست
وشوق من
بسته پَر
پا ی بسته
فرمان خال بی ذوق خویشم شد.