-
مرداب
1390/04/08 09:46
تا بیکرانه ها بین من وشوق مردابی شد ودر چشمانم سوسو زد هیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــچ وآن همه خالی بر من دمَرشد . پا های شما شاید توان پیمودن این عرصه را چشیده است . دستانی شوک کشیدن را شاید هنگام لمس لذت مثل کودکی که عروسک از دستش . تا بیکرانه ها مرداب پیداست وشوق من بسته پَر پا ی بسته فرمان خال بی...
-
تو واشک
1389/10/02 01:37
باران را می شناسم خوب رفیق سبزینه هاست . تو واشک را هم که پشت دریچه ی رویاهای درخت خاک راعقیم می کرد. وتوت شیرین باغ را تا ابد تلـــــــــــــــــــــخ
-
عبور و سر به زیر
1389/09/29 15:18
نــــــــــــــــــــــــه ! تا هنوز ! برای ابد پایتان نزدیک آسمان شود خورشید خواهد زد به چشم شما . باحیا تراز شما شرمی است که سرتان را خم می کند وقت گذر ازروبروی گناهتان .
-
بزک
1386/06/28 21:14
سایه انداخت ابر نیرنگ خویش روی رویائی ترین فصل رویش باغ و روسپیانه قصه بَزک وگنجشک را قناری سرود.
-
شب تلخ
1384/05/28 08:43
سالیانی به پنهان عاهاتی از جنس شوکران . شب وروز براجاق شان دیگی می جوشید سر ریز از دغل . تاازبرای بدام انداختن سپیداری از قبیله ی ماهتابیان حیلتی فراهم آرند . عاهت بزرگ : در جلد عمرش چند شته داشت . که یکی از آنان نر شته ای بود ماده نما . که وحشتناک به هم آغوشی با درخت عشق می ورزید . از این رو . عاهت بزرگ . سومین شته...